تیغ برهنه را به بغل تنگ می کشم
چون ساغری ز باده گلرنگ می کشم
شاعر در این شعر از احساسات عشق و دلشکستگی خود سخن میگوید. او از تیغ برهنه به عنوان نمادی از درد و رنج استفاده میکند و میگوید که این درد را به گونهای در خود حس میکند که مانند ساغری پر از باده است. شاعر به تلخی و تلونی کارهایی که به خاطر عشق انجام میدهد اشاره میکند و روح و احساساتش را به مثابه متاعی باارزش نسبت به درد و رنجی که میکشد، تشبیه میکند. در نهایت، او به آتش عشق و نالههایی که از دلش برمیخیزد، و همچنین به شادی و خمار ناشی از شراب اشاره میکند، که همه اینها نشان از تضاد عمیق در احساسات عاشقانه او دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تیغ برهنه را به بغل تنگ می کشم
چون ساغری ز باده گلرنگ می کشم
شبدیز عقل ترک حرونی نمی کند
گلگون باده را به ته تنگ می کشم
خال تو سنگ کم به ترازوی من نهاد
من هم متاع دل به همین سنگ می کشم!
قرب مکان تسلی عاشق نمی دهد
در پای ناقه ناله به فرسنگ می کشم
آتش ز چشم تیشه فرهاد می جهد
هر ناخنی که بر جگر سنگ می کشم
صائب خمار زور چو می آورد به من
مینای باده را به بغل تنگ می کشم