چشمی به گریه تر نشد از دود آتشم
یارب چه بود مصلحت از بود آتشم؟
این شعر بیانگر دغدغههای عاطفی و درونی گوینده است. او از آتش عشق و غمهای خود صحبت میکند، و با استفاده از تمثیل پروانه و چراغ به حس سوختن و سوزش در اثر عشق اشاره دارد. گوینده میگوید که از سوختن در عشق آسوده است اما همچنان درد و رنج را احساس میکند. او به بیان احساسات خود به گونهای پرداخته که نشان میدهد چگونه عشق او را تغییر داده و به خاکستر تبدیلش کرده است. در نهایت، او خود را در حسی از بیپناهی و مردودیت توصیف میکند، به نوعی که در حالی که عشق واسطه خوشبختی نیست، او همواره در جستجوی معنا و پذیرش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشمی به گریه تر نشد از دود آتشم
یارب چه بود مصلحت از بود آتشم؟
پروانه مرا به چراغ احتیاج نیست
چون کرم شبچراغ زراندود آتشم
آسوده اند سوختگان از گداز عشق
از خامیی که هست مرا، عود آتشم
پای چراغ سوختگان است سینه ام
از داغ عشق، کعبه مقصود آتشم
سوزی که هست در جگر من مرا بس است
خامی نمی کند هوس آلود آتشم
دیگر عنان گریه نیارد نگاه داشت
در دیده ای که سرمه کشد دود آتشم
نه مستحق عشقم و نه در خور هوس
بیگانه بهشتم و مردود آتشم
خاکسترست حاصل نشو و نمای من
بی عاقبت چو خرمن نابود آتشم
از آه کم نشد پرکاهی غم از دلم
شد چهره کهربایی ازین دود آتشم
چون گوهر گرامی آدم درین بساط
مسجود آفرینش و مردود آتشم
صائب نگشت نرم دل آهنین من
عمری است گرچه در کف داود آتشم