موی میان نبود که من همچو مو شدم
بیرنگ بود حسن که یکرنگ او شدم
این شعر به بیان تحولی درونی و عاطفی شاعر میپردازد. او از زیباییها و عشق سخن میگوید، و تاثیری عمیق بر خود احساس میکند. شاعر خود را با موی دیگران مقایسه میکند و درمییابد که چگونه جذب زیباییهای یار شده و به دنیای عشق و آرزوهای بیپایان فرو رفته است. او به تصاویری از طبیعت و عشق اشاره میکند که باعث شدهاند این جذبه و حیرت او را درگیر کند. با تصاویری مانند گل و خوشه، به آمال و آرزوهایش و همچنین به عمق عواطفش پرداخته و در نهایت از حالتی از تسلیم و حیرانی در برابر عشق سخن میگوید. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق و زیبایی یار، او را از دنیای پیشینش جدا کرده و به جهانی جدید و شگفتانگیز وارد کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
موی میان نبود که من همچو مو شدم
بیرنگ بود حسن که یکرنگ او شدم
آن زلف فتنه ساز که عمرش دراز باد
نو خط تاب بود که من فتنه جو شدم
انگاره بود گوی سبکسیر آفتاب
روزی که من ربوده چوگان او شدم
دیروز سر ز بیضه برآورد عندلیب
گل در چمن نبود که من بذله گو شدم
شد محو طوق فاخته و طوق من به جاست
یارب چه روز بود گرفتار او شدم
واقف نمی شود به سرم تیغ اگر زنند
چون خط ز بس که محو بناگوش او شدم
گلزار بی حصار، بهشت نظارگی است
دیدم ترا خراب زمی، کامجو شدم
صد آرزو به گرد دلم در طواف بود
از حیرت جمال تو بی آرزو شدم
لبهای می چکان ترا در طواف بود
از حیرت جمال تو بی آرزو شدم
لبهای می چکان ترا در سر شراب
کردم نظاره تشنه صد آرزو شدم
بیمار داری دل بیمار مشکل است
جای شگفت نیست اگر تندخو شدم
آن کعبه را که می طلبیدم به صد نیاز
در پیش چشم بود چو بی جستجو شدم
مفتاح قفل کعبه دل مهر خامشی است
صد فتح روی داد چو بی گفتگو شدم
یک گوهر نسفته درین نه صدف نماند
صائب ز بس به بحر تفکر فرو شدم