عمری چو گرد در قدم کاروان شدم
تا همچو ناله با جرسی همزبان شدم
شاعر در این شعر بیان میکند که عمرش را در پی کاروان زندگی گذرانده و به مشکلات و نالههایش مانند یک جرسی (پرندهای) همصدا شده است. او از عشقش میگوید که موجب تابش آفتاب به زندگیاش شده و مانند باغبانی است که درخت سرو (نماد عشق) را پرورش میدهد. شاعر به بیوفایی دوستان و دلسردی از آشناییهایشان اشاره میکند و همچنین احساس میکند که مانند سبزهای ناتوان در باغ، از آزادی و پرواز دانهای برخوردار نیست. در پایان، شاعر اعتقاد دارد که هیچ کس به مرتبه شعرش نمیرسد و او با کلامش به آسمان پرواز کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عمری چو گرد در قدم کاروان شدم
تا همچو ناله با جرسی همزبان شدم
از عشق من ز چرخ گذشت آفتاب تو
سرو تو قد کشید چو من باغبان شدم
تا چند بانفاق کسی هم نمک شود؟
دلسرد از آشنایی این دوستان شدم
پرواز، دانه خور نکند بلبل مرا
چون سبزه پا شکسته این بوستان شدم
صائب کسی به رتبه شعرم نمی رسد
دست سخن گرفتم و بر آسمان شدم