بی خواست بس که بار دل گلستان شدم
بی اعتبار در نظر باغبان شدم
این شعر بیانگر احساساتی عمیق و ناامیدی است. شاعر از درد و رنج خود سخن میگوید و به ناپایداری زندگی و بیاعتنایی دیگران اشاره دارد. او خود را به عنوان یک گل در باغی بیمحبت میبیند که مورد بیمحلی قرار گرفته است. با وجود تلاشها و امیدها، او به حسرتها و ناکامیها دچار شده و در نتیجه احساس تنهایی و غم میکند. در نهایت، او به یاد تجربههای تلخ خود میافتد و از تغییری که در وجودش به وجود آمده سخن میگوید، همانند درختی که علیرغم سختیها هنوز ایستاده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی خواست بس که بار دل گلستان شدم
بی اعتبار در نظر باغبان شدم
نانم همان به خون شفق غوطه می زند
چون صبح اگرچه پیر درین آستان شدم
از سنگ خاره می گذرد تیر آه من
از بار درد اگرچه دو تا چون کمان شدم
تا کی چو سرو دست توان داشت در بغل؟
از بی بری به خار گلشن گران شدم
گرد ملال و زنگ الم بود حاصلم
از سینه گرچه آینه دار جهان شدم
تنگ شکر شد از سخنم گوش روزگار
هر چند چون دهان ز نظرها نهان شدم
نگرفت هیچ کس به ثمر دست من چو سرو
چندان که ایستاده درین بوستان شدم
اول ز رشک محرمیم سرمه داغ بود
چون خواب رفته رفته به چشمش گران شدم
نتوان شکست خاطر بلبل برای گل
با دست و دامن تهی از بوستان شدم
فیض شراب کهنه مرا کرد نوجوان
دل زنده از توجه پیر مغان شدم
رنگ من از شکستگی آن رو فتاده است
شرمنده توجه باد خزان شدم