با صد زبان چو غنچه گل بی زبان شدم
تا پرده دار خرده راز نهان شدم
این شعر بیانگر دگرگونیهای درونی و جستجوی هویت شاعر است. شاعر از احساس سادگی و بیزبانی خود آغاز میکند و به تدریج به عمق مشکلات و ناامیدیهایش اشاره میکند. او خود را مانند گلی در باغستان زندگی میبیند که هرگز به باروری نرسیده و با وجود تلاش، از عشق و امید دور مانده است. به رغم این سختیها، او همچنان در جستجوی خوشبختی و جایگاهی در زندگی است. در نهایت، او امیدوار به پذیرش از سوی دیگران و دستیابی به شادی و جوانی است. شعر به خوبی حس ناامیدی و در عین حال امید را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با صد زبان چو غنچه گل بی زبان شدم
تا پرده دار خرده راز نهان شدم
چون ماه مصر، قیمت من خواست عذر من
گر یک دو روز بار دل کاروان شدم
از خار راه من گل امید می دمد
اکنون که همچو سیل به دریا روان شدم
سیلاب من کجا به محیط بقا رسد؟
زینسان که از غبار علایق گران شدم
افتاد حرف من به زبان چون دهان یار
هر چند بیشتر ز نظرها نهان شدم
هرگز شکوفه ام به ثمر بارور نشد
چون صبح اگر چه پیر درین بوستان شدم
چون خار دلشکسته درین بوستانسرا
شرمنده نسیم بهار و خزان شدم
در موسمی که بال برآرد ز لاله سنگ
چون بیضه پا شکسته درین آشیان شدم
درد طلب به مرگ ز من دست بر نداشت
آخر چو موج کشتی ریگ روان شدم
رضوان نداشت منصب دربانی بهشت
روزی که من ریاض ترا باغبان شدم
تا شد قبول پیر خرابات خدمتم
صائب امیدوار به بخت جوان شدم