از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم
از دست روزگار برون چون دعا شدم
در این شعر، شاعر از جداییاش از خاک و materialism سخن میگوید و به نوعی به تعالی روحی و معنوی اشاره میکند. او با ایما به تغییرات زندگی، به خوشیها و زیباییهایی که در زمین پیدا کرده، اشاره دارد و از رضایت درونیاش میگوید. دلتنگی و وفاداری در عشقش به تصویر کشیده میشود و او به زیباییهای طبیعی و دلنواز زندگی اشاره میکند. به نوعی شاعر به چالشهای عاطفی و درونی اشاره دارد که در پی ارتباط با دیگران تجربه کرده است و نهایتاً به سرانجام برسیدن حیاتش را با آشنا شدن با هنر و ادبیات مقایسه میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم
از دست روزگار برون چون دعا شدم
آورد روی عشرت روی زمین به من
تا قانع از جهان به مقام رضا شدم
چون آب تیغ بود وفادار، شبنمم
آویختم به دامن گل بیوفا شدم
دست نسیم و پای صبا در نگار بود
در گلشنی که من به هوای تو وا شدم
بر کوه و دشت جلوه من جای تنگ داشت
چون سیل در محیط تو بی دست و پا شدم
داغ است نوبهار ز فیض جنون من
دیوانه شد به هر که دو روز آشنا شدم
در طبع بردبار هدف سرکشی نبود
چون تیر من زکجروی خود خطا شدم
صائب به زیر تیغ سرآمد حیات من
زان دم که چون قلم به سخن آشنا شدم