چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم
هر گوشه بحر فیض روان بود صبحدم
این شعر حالاتی عمیق و روحانی را توصیف میکند که شاعر در صبحدم تجربه کرده است. دل او مملو از نور و عشق است و در این لحظه همه جا پر از فیض و زیبایی است. او احساساتی از حیرت و اشک درونی دارد و به یاد یار محبوبش است. در این صبح دلانگیز، امید در دلش زندگی میکند و در عین حال، احساس زوال و خشکی فصل خزانی را نیز درک میکند. ناامیدی و انتظار در چهرهاش موج میزند و به طور کلی، این شعر تجلی احساسی عمیق، ذاتی و حیرتانگیز است که شاعر در مواجهه با زیباییها و رازهای زندگی و عشق احساس کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم
هر گوشه بحر فیض روان بود صبحدم
می زد دم از بهشت برین کنج خلوتم
طاوس قدس بال فشان بود صبحدم
دل دامن از غبار عناصر فشانده بود
جولان من برون ز مکان بود صبحدم
اشکم ز رازهای نهان پرده می گشود
حیرت اگر چه بند زبان بود صبحدم
زلف امید داعیه سرکشی نداشت
طول امل گسسته عنان بود صبحدم
معمور گشته بود دماغم ز بوی یار
بوی گلم به مغز گران بود صبحدم
شاخ گلی که دیده شبنم ندیده بود
در پیش دیده جلوه کنان بود صبحدم
از خون دیده ام شفقی بود روی چرخ
خورشید اگر چه مهر دهان بود صبحدم
دل در برم چو برگ خزان دیده می تپید
در عین نوبهار، خزان بود صبحدم
نوری که پرده سوز نظر بود در نقاب
مانند آفتاب عیان بود صبحدم
تسبیحم از کشاکش غیرت گسسته بود
دستم به زیر رطل گران بود صبحدم
عیسی گرفته بود ز لب مهر خامشی
شربت مرا ز شیره جان بود صبحدم
در انتظار جلوه خورشید، شبنمم
با چشم خون فشان نگران بود صبحدم
می گشت هر سخن که به گرد زبان کلک
باریکتر ز موی میان بود صبحدم
صائب خدا نصیب همه دوستان کند
من شرح چون دهم که چسان بود صبحدم؟