از دست رفت دامن یاری که داشتم
سیماب شد شکیب و قراری که داشتم
این شعر به ابراز درد و احساسات شاعر در مورد از دست دادن یاری و نعمتها و زیباییهای زندگیاش میپردازد. شاعر از ناامیدی و پژمردگی خود سخن میگوید و به تصویر میکشد که چگونه شرایط سخت روزگار باعث شدهاند تا همه چیز زیبا و امیدبخش که در گذشته داشت، از دست برود. او به یادآوری خاطرات شیرین و عشق و آرامشی که در زندگیاش وجود داشته، میپردازد و حالا احساس میکند که تحت فشار زمان و حوادث، همه چیز را از دست داده است. در نهایت، شاعر از فقدان عقل، صبر و آرامش که پیشتر داشت، غمگین است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از دست رفت دامن یاری که داشتم
سیماب شد شکیب و قراری که داشتم
برق فنا کجاست که از مشت خار من
دامن فشان گذشت بهاری که داشتم
غایب شد از نظر به نفس راست کردنی
در پیش چشم خویش شکاری که داشتم
برخاک ریخت ناشده شیرین ازو لبی
از برگریز حادثه باری که داشتم
در زنگ غوطه زد ز تریهای روزگار
آیینه تمام عیاری که داشتم
صد گلشن خلیل در آتش نهفته داشت
در سینه داغ لاله عذاری که داشتم
از چشم شور خلق میان محیط شد
زین بحر بیکنار کناری که داشتم
از شورش زمانه مرا داشت بیخبر
زان چشم نیم مست خماری که داشتم
داغم که صرف سوخته جانی نگشت و مرد
در سینه همچو سنگ شراری که داشتم
چون آسیا به باد فنا داد هستیم
از گردش زمانه دواری که داشتم
بی آب کرد گوهر دریا دل مرا
از تنگنای چرخ فشاری که داشتم
شد شسته از نظاره آن لعل آبدار
بر دل ز روزگار غباری که داشتم
صائب فدای جلوه آن شهسوار شد
عقل و شکیب و صبر و قراری که داشتم