هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم
آسوده است از دل بی مدعا لبم
در این شعر، شاعر به بیان درد و رنجهای عاطفی خود میپردازد. او میگوید که هرگز نتوانسته است به طور صریح احساساتش را بیان کند و لبهایش از گفتن حقیقت بیمدعا هستند. در عین حال، او از زخمهای عاطفی خود سخن میگوید و اینکه چطور از دردهایش تنها میتواند با لبهایش که به کلام کشیده میشود، سخن بگوید. شاعر به لزوم وفاداری به حقیقت اشاره میکند و میگوید که هرچند در ظاهر ممکن است دوگانگیهایی وجود داشته باشد، در باطن سخنش یکی است. او به حسرتهایش در بیان عشق و اشکالاتش در بیان عواطف میپردازد و بیان میکند که گاهی احساس میکند نمیتواند بیپرده شکایت کند. در نهایت، شاعر از عشق و ترانههایی که جان میدهد، سخن میگوید و این عشق را به لبهایش میرساند که میتوانند او را به حقیقت و وصال برسانند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم
آسوده است از دل بی مدعا لبم
هر چند چو صدف ز گهر سینه ام پرست
نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم
آه مرا به رشته گوهر غلط کنند
از دل ز بس که آبله چیده است تا لبم
منت خدای را که یکی بود حرف من
هر چند شد به عالم صورت دو تا لبم
تبخاله ها به ناله درآیند چون جرس
از درد چون شود به فغان آشنا لبم
چون گل مگر ز زخم سراپا دهن شوم
کی می کند به حرف شکایت وفا لبم؟
چون اهل دل گشاد من از حرف حق بود
آن غنچه نیستم که گشاید هوا لبم
دایم ز گریه گرچه مرا چشم و دل پرست
از ناله همچو کاسه خالی لبا لبم
از بس ز لب گشودن بیجا گزیده شد
لرزد به خود ز گفتن حرف بجا لبم
این چاشنی که قسمت من شد زخامشی
مشکل که بعد ازین شود از هم جدا لبم
رنگ شکسته کم ز زبان شکسته نیست
از ضعف، حال من نکند گر ادا لبم
گر خون شود ز تنگدلیها، نمی برد
چون غنچه التجا به نسیم صبا لبم
جان می دهد ترانه من اهل عشق را
صائب به لعل یار رسیده است تا لبم