از سردی جهان لب گفتار بسته ام
چون بلبل خزان زده منقار بسته ام
این شعر به بیان درد و رنج شاعر از زندگی و شرایط سختش میپردازد. او از سکوتی که بر دلش حاکم است سخن میگوید و آن را به بلبل خزانزدهای تشبیه میکند که نتوانسته صدای خود را از حسرت بیان کند. شاعر به غمهایی که در دل دارد اشاره میکند و نمادهای طبیعت مانند چوب قفس و گل را برای بیان احساساتش به کار میگیرد. او از شکستها و ناکامیها در زندگی سخن به میان میآورد و به وضعیت خود در دنیایی که مملو از درد و رنج است، میپردازد. در نهایت، شاعر از احساسات عمیق خود در مقابل دنیا و زندگی، و تلاش برای زنده نگهداشتن امیدها و آرزوها سخن میگوید، در حالی که نمیتواند احساساتش را به راحتی بیان کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از سردی جهان لب گفتار بسته ام
چون بلبل خزان زده منقار بسته ام
چوب قفس ز گریه صیاد کرد گل
من دل بر آشیانه پر خار بسته ام
بر سینه سنگ سرمه زند اصفهان و من
دل بر سواد هند جگرخوار بسته ام
دست حنا گرفته گلگون به دوش من
پاداش همتی است که بر کار بسته ام
از بس شکستگی، نبود روی مجلسم
چون کاه روی زرد به دیوار بسته ام
آیینه ام ولی ز تریهای روزگار
بر رو هزار پرده زنگار بسته ام
آن به که آب گوهر خود را نهان کنم
فرد است یخ ز سردی بازار بسته ام
داغش ز چشم شور نمکسود گشته است
گر لاله ای به گوشه دستار بسته ام
در بزم روزگار به جز سوختن چو شمع
دیگر چه طرف از دل بیدار بسته ام؟
چون نقطه تنگدل شدم از پا شکستگی
احرام سیر و دور چو پرگار بسته ام
دل بد مکن که از ته دل نیست شکوه ام
این نغمه را به زور برین تار بسته ام
در زیر بار من نبود دوش هیچ کس
دایم چو سرو بر دل خود بار بسته ام
دزدیده ام به سینه نفسهای آتشین
در راه شعله سد خس و خار بسته ام
صائب ز بستن لب غماز عاجزم
هر چند کز فسون دهن مار بسته ام