چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم
که من به دست قضا این طریق می پویم
این شعر از شاعر به بیان احساسات عمیق و درونی او مربوط میشود. او به این نکته اشاره میکند که سخنانش از خود او نیست و تحت تاثیر سرنوشت و قضاوت الهی بیان میشود. شاعر از گناهانش عذرخواهی میکند و به کمبودهای خود اعتراف میکند. او با کنایه به غم و اندوهی که در دل دارد، میگوید که احساسش پنهان و محبوس شده است. او به جستجوی شادی و نور در زندگی خود پرداخته و به این نکته اشاره میکند که چطور عشق و زیبایی دیگران باعث دلتنگی او شده است. در نهایت، شاعر به عواطف و مشکلات خود میپردازد و به گریه و رنجی که تجربه کرده است، اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم
که من به دست قضا این طریق می پویم
نظر به عذر گناه است جرم من اندک
به خون ز دامن آلوده داغ می شویم
چو تخم، دانه اشکم نهان بود در خاک
ز بس که گرد حوادث نشسته بر رویم
ز دل سیاهی من آفتاب گم شد و من
هلال عید درین ابر تیره می جویم
ز خواب مرگ جهد خون مرده دلها
به هر طرف که رود آستین فشان بویم
شبی فتاد به کف زلف او و عمری رفت
همان ز هوش روم دست خود چو می بویم
ز پیچ و تاب شدم زلف و از پریشانی
به گردن تو حمایل نگشت بازویم
ز بس که گریه فرو خورده ام به دل صائب
ز جوش دل رگ ابری شده است هر مویم