به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم
ز پای تا به سر خویش چشم بینایم
این شعر به بیان عواطف و دردهای عمیق شاعر میپردازد. او میگوید که تمام وجودش پر از عشق و شور و شوق است و داغی را بر دل حس میکند که مانند درد جراحتی ناسور نمیتواند التیام یابد. شاعر به تشبیهاتی اشاره میکند که احساساتش را به شدت توصیف میکند، مانند بیابانگردی مجنون و گاه تشبیه خود به لالههای داغدار. او بیان میکند که در این دنیا هیچ کجا را جز زنجیر خانهاش نمیتواند ببیند و نیاز به تأیید یا همدستی دیگران ندارد. نقاط قوت و ضعفش را به تصویر میکشد و نشان میدهد که چگونه به عشق و نیایشش عمیقاً پایبند است. در نهایت، او به دشواری بیان راز عشق خود اشاره میکند و میگوید که این احساسات شدید مانند نامهای گشوده بر روی صورت او نمایان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم
ز پای تا به سر خویش چشم بینایم
چه لازم است چو مجنون شوم بیابان گرد؟
که از غبار دل خود بس است صحرایم
نمی شود نشود داغ لاله ها ناسور
که دشت کان نمک شد ز شور سودایم
بغیر خانه زنجیر ازین جهان خراب
به هیچ خانه دیگر نمی رود پایم
مرا به غیرت همکار احتیاجی نست
ز ذوق کار مهیاست کار فرمایم
به سنگ رفته فرو پای من ز دل سختی
نمی برد سخن سرد ناصح از جایم
مرا ز قرب گرانان همین کفایت بس
که کوه قاف سبک شد به دل چو عنقایم
به نرخ خاک ز من مشتری نمی گیرد
ز بس که گرد کسادی گرفته کالایم
نهان چگونه کنم راز عشق را صائب؟
که همچو نامه واکرده است سیمایم