درین جهان نشود حال آن جهان معلوم
که مغز را نتوان کرد از استخوان معلوم
این شعر به بررسی رابطه میان دنیا و عالم معنوی میپردازد. شاعر احساس میکند که شناخت او از جهان بعدی ممکن نیست، زیرا فهم عمیق، شبیه شناخت مغز از استخوان، دشوار است. به همین شکل، برخی از مفاهیم عشق و ناز در دنیای مادی غیرقابل درکاند. شاعر به عدم توانایی زبان در بیان عواطف عمیق و پیچیدگیهای عشق اشاره میکند و میگوید که مقاومت زمان و سختیها باعث میشود ارزش واقعی افراد مشخص شود. همچنین، او از جنون خود به واسطهٔ عشق و زیبایی معشوق صحبت میکند و به این نکته اشاره دارد که انتهای کار ممکن است در آغاز مشخص باشد. او اهمیت احساساتش را به بیان اشک و راز دل میافزاید و در نهایت بلندی کلام خود را که دلنشین است، به عنوان نشانهای از خودش معرفی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
درین جهان نشود حال آن جهان معلوم
که مغز را نتوان کرد از استخوان معلوم
که دیده حاشیه باشد ز متن مشکلتر؟
نشد ز سبزه خط راز آن دهان معلوم
عیار ناز ترا اهل عشق می دانند
که بی کشش نشود زور هر کمان معلوم
اگر چه معنی نازک شود برهنه زلفظ
مرا نشد ز کمر هیچ ازان میان معلوم
ز شوق من چه تواند زبان خامه نوشت؟
ضمیر لال نگردد به ترجمان معلوم
توان ز سختی ایام صبر هر کس یافت
عیار زر شود از سنگ امتحان معلوم
جنون من به خط سبز گلرخان بسته است
که در بهار شود شور بلبلان معلوم
ز حسن عاقبت آغاز را توان دریافت
که هست تیر کج و راست در نشان معلوم
ز اشک راز دل بیقرار من شد فاش
که از ستاره شود سیر آسمان معلوم
بلندی سخن دلپذیر ما صائب
ز گرد سرمه نگردد در اصفهان معلوم