اثر ز غنچه درین گلستان نمیبینم
فغان که اهل دلی در میان نمیبینم
در این شعر، شاعر از عدم وجود زیبایی و ویژگیهای مثبت در جهان شکایت میکند. او میبیند که هیچ اثر خوشایند و دلپذیری در زندگی نیست و اهل دل و محبت در میان مردم دیده نمیشود. عواطف و زیباییها به دست فراموشی سپرده شده و غم و کدورت بر زندگی حاکم است. شاعر به تجربه بدیهای جهانی اشاره دارد که باعث شده رنگ عشق و شوق فراموش شود و فقط نشانههای خسیسان باقی مانده است. او از دوری و غیبت زیباییها و حقیقت در زندگیاش رنج میبرد و به این نتیجه میرسد که در میان مردم امروزی هیچ معنایی و اثری از خوبیها نمیبیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اثر ز غنچه درین گلستان نمیبینم
فغان که اهل دلی در میان نمیبینم
چه زهر بود که چشم ستاره ریخت به خاک
که شیر را به شکر مهربان نمیبینم
چنان غبار کدورت دواند ریشه به خاک
که خنده در دهن زعفران نمیبینم
چه نقش بود که بر آب زد سپهر دو رنگ
که شیشه را به قدح همزبان نمیبینم
چنان شکستگی از صفحه جهان شد محو
که رنگ عشق به روی خزان نمیبینم
جز آبروی خسیسان، که خاک بر سر آن
نشان آب درین خاکدان نمیبینم
ز چشم اختر بد آنچنان گریزانم
که ماه ماه سوی آسمان نمیبینم
شکوفه ید بیضا به خاک ریخته است
ز لالهزار تجلی نشان نمیبینم
چرا ز گوشه عزلت برون روم صائب
ز مردمی اثری در جهان نمیبینم