به سرمگی سوی آن خاک پا نمی بینم
به چشم کم طرف توتیا نمی بینم
در این شعر، شاعر احساس ناامیدی و سردرگمی خود را بیان میکند. او به نوعی بیحالی و بیمعنایی در زندگی اشاره دارد و میگوید که هیچ چیزی را در اطرافش واضح و قابل مشاهده نمیبیند. او از احساس تنهایی، دلتنگی و گسستگی از دیگران سخن میگوید و نشان میدهد که حتی در تلاشهایش برای رسیدن به عشق و آرامش نیز موفق نیست. در نهایت، شاعر به احساس ناکامی خود در ارتباط با دیگران و درک زیباییهای زندگی اشاره میکند و میگوید که در این وضعیت، هیچ چیز برایش معنا ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به سرمگی سوی آن خاک پا نمی بینم
به چشم کم طرف توتیا نمی بینم
چه لازم است که خود را سبک کنم چون کاه
چو رنگ جاذبه در کهربا نمی بینم
نسیم صبحم و کارم دریدن جیب است
به تنگ گیری بند قبا نمی بینم
چه لازم است بر آیینه مشق بوسه کنم
چو نقش خویش در آن نقش پا نمی بینم
به بر گرفته مرا تنگ، ذوق دلتنگی
چو غنچه راه نسیم صبا نمی بینم
که بسته است حنا دست با دستان را
که غیر خاک به مشت گدا نمی بینم
اگر به دوزخ ازین خاکدان مرا خوانند
چو سیل می روم و بر قفا نمی بینم
چه چشمداشت ز بیگانگان گوشه نشین
که گوش را به سخن آشنا نمی بینم
چراغ طور اگر خضر راه من گردد
ز بخت تیره همان پیش پا نمی بینم
هزار غنچه تصویر باز شد صائب
منم که روی دلی از صبا نمی بینم