به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم
تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم
این شعر بیانگر حالت درونی شاعر است که از تنگناها و مشکلات وجودی خود رنج میبرد. او احساس میکند که در بند وفای خود و وابستگیهایی که به دیگران دارد، اسیر شده است. با وجود بینیازی ظاهری، در عمق وجودش جستجو برای رهایی و خودشناسی در جریان است. شاعر به تضادهای زندگی خود اشاره میکند و میگوید که چه بسا در دنیای بیرون مقام و ارزشی ندارد، اما درون او غنای خاصی وجود دارد. او به نوعی دلتنگی برای آزادی و به دنبال درک بهتر از خویشتن است. نهایتاً، این شعر به بیان احساسات عمیق و تفکرات فلسفی در مورد وجود و هویت میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم
تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم
ره گریز نبسته است هیچ کس بر من
اسیر بند گران وفای خویشتنم
به بی نیازی من ناز می کند همت
توانگر از دل بی مدعای خویشتنم
ز دستگیری مردم بریده ام پیوند
امیدوار به دست دعای خویشتنم
به پاره دل خود می کنم چو غنچه مدار
رهین منت برگ و نوای خویشتنم
چرا ز غیر شکایت کنم، که همچو حباب
همیشه خانه خراب هوای خویشتنم
سفینه در عرق شرم من توان انداخت
ز بس که منفعل از کردههای خویشتنم
ز بند خصم به تدبیر می توان جستن
مرا چه چاره که زنجیر پای خویشتنم
گرفت تاج زر از آفتاب شبنم و من
همان ز پستی طالع به جای خویشتنم
به جای خویش نبودم چو جابجا بودم
کنون که در همه جایم به جای خویشتنم
به اعتبار جهان نیست قدر من صائب
عزیز مصر وجود از نوای خویشتنم