از آن زمان که به زلف تو مبتلاست دلم
اگر به کعبه رود روی برقفاست دلم
این شعر در مورد عشق و دلتنگی عمیق شاعر نسبت به محبوبش است. شاعر بیان میکند که دلش به زلف محبوبش وابسته است و حتی اگر به کعبه برود، همچنان دلش بیقرار است. او حس میکند که از حال و هوای خود بیخبر است و نمیداند کجاست. دل او، که تشنه عشق و دیدار است، همچنان سرشار از اشتیاق و امید است و هیچکس نمیتواند او را ناامید کند. شاعر بر این باور است که هیچ شرایطی نمیتواند از علاقهاش به محبوب بکاهد. او همچنین به کمبود و کشش درونیاش اشاره میکند و میگوید که هیچکس نمیتواند پرهیز از عشق را به او تحمیل کند. در نهایت، او از بلایای جهان غمگین نیست، زیرا دلش با موجودیت محبوبش در یک راستا قرار دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از آن زمان که به زلف تو مبتلاست دلم
اگر به کعبه رود روی برقفاست دلم
خبر ز سایه خود نیست صید وحشی را
من رمیده چه دانم که در کجاست دلم
چه نسبت است به آیینه اشتیاق مرا
که آب گشت و همان تشنه لقاست دلم
به خشم و ناز مرا ناامید نتوان کرد
به شیوه های غریب تو آشناست دلم
به من کشاکش گردون چه می تواند کرد
که در حمایت آن طره دوتاست دلم
نگاه حسرت من ترجمان مطلبهاست
اگر خموش از اظهار مدعاست دلم
به حسن شوخ ندانم چه نسبت است مرا
که هیچ جا نه و در صد هزار جاست دلم
برهنه را نتواند برهنه کرد کسی
چه نعمتی است که بی برگ و بی نواست دلم
مرا ز نعمت الوان حسن سیری نیست
گرسنه چشم تر از کاسه گداست دلم
میی چون خون شهیدان به من کرامت کن
که از خمار چو صحرای کربلاست دلم
ز مشت خار و خسم دود بر نمی خیزد
ز بس که واله آن آتشین لقاست دلم
ز انقلاب جهان نیستم غمین صائب
که در بلندی و پستی به یک هواست دلم