ز بوی باده گلرنگ می پرد رنگم
ز برق شیشه می آب می شود سنگم
این شعر به بیان حال و روز شاعر و احساسات پیچیده او میپردازد. شاعر از نوشیدن شراب و تاثیر آن بر روح و جسمش سخن میگوید و به تحولاتی که این نوشیدنی ایجاد میکند، اشاره دارد. او از مصائب و سختیهای زندگی، غبار حوادث و احساس سردی و افسردگی صحبت میکند. همچنین به عشق و شور و شوقش نسبت به آن نیز اشاره میکند. در نهایت، شاعر به تنهایی و مشکلاتش در زندگی اشاره میکند و برزخی بودن خود را نشان میدهد. این شعر به خوبی حس و حال شاعر را در دنیای پیچیدهاش بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بوی باده گلرنگ می پرد رنگم
ز برق شیشه می آب می شود سنگم
چرا دلیر نباشد غنیم در جنگم
که تا به شیشه رسد آب می شود سنگم
به آب گوهر من غوطه می خورد خورشید
پیاله از جگر لعل می زند رنگم
غبار حادثه در عین سرمه ساییهاست
نفس چگونه کشد بلبل خوش آهنگم
گلم ولی جگر شیر داده اند مرا
ز آفتاب تجلی نمی پرد رنگم
به یک دو جرعه دیگر خراب می گردم
به یک دو موجه دیگر به بحر یکرنگم
نوای من دل عشاق را به جوش آرد
به گوش مردم بیدرد خارج آهنگم
چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام
که زخم تیشه شرر بر نیارد از سنگم
چه شد که سینه موری نمی توانم خست
که در خراش دل خویش آهنین چنگم
شکسته پایی من شوق را ز پا انداخت
گره به کار فلاخن فتاد از سنگم
چو تار چنگ دل خویش را گداخته ام
که آمده است سر زلف فکر در چنگم
مگر فلاخن توفیق دست من گیرد
که پا شکسته چو سنگ نشان فرسنگم
تو کز سپهر برون رفته ای به خویش ببال
که من به زیر فلک سبزه ته سنگم
اگر چه تلخ جبینم چو نیشکر صائب
شکر به تنگ فتاده است در دل تنگم