غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۷۳۳

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

مرا که گفت که دست از عنان یار کشم

کشد رقیب رکاب و من انتظار کشم

۲

مرا که هست میسر سبوکشی در دیر

چه لازم است که درد سر خمار کشم

۳

مرا که صبحت داغی همیشه داشته‌ام

چه اوفتاده که دامن ز لاله‌زار کشم

۴

مرا که دست و دل از روزگار سرد شده است

چسان به رشته گهرهای آبدار کشم

۵

مرا که زندگی از آتش است همچون شمع

چرا ز شعله برون رخت چون شرار کشم

۶

ز شوربختی من هر حباب گردابی است

چگونه کشتی ازین ورطه بر کنار کشم

۷

اگر نه خاطر روی تو در میان باشد

به روی آینه دل خط غبار کشم

۸

چو خار خشک سزاوار سوختن شده‌ام

عبث چه منت مشاطه بهار کشم

۹

به مصر رفتم و از مشتری ندیدم روی

متاع آینه خود به زنگبار کشم

۱۰

به یک نسیم توجه ز خاک بردارم

ز ضعف پا به زمین چند چون غبار کشم

۱۱

ندیده هجر دل ناز پرورم صائب

عجب نباشد اگر ناله‌های زار کشم

بازگشت به سروده‌های صائب