ز بیم هجر شب وصل یار می لرزم
میان بحر ز بیم کنار می لرزم
شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود درباره عشق، جدایی و غم سخن میگوید. او از بیم جدایی از معشوق میلرزد و این لرزش را با لرزش زمین در اثر زلزله مقایسه میکند. شاعر به وضوح نشان میدهد که هجران و وصال بر دل او اثر گذاشته و او در این احساسات بیقرار است. او همچنین به تضاد عشق و درد اشاره میکند و میگوید که غم و غصهاش به اندازهای است که مانند بیجگر یا سوختهای که به دنبال حیات است، لرزیده و نگران است. نهایتاً، شاعر به این نتیجه میرسد که با وجود تمام دردها و گناهانش، هنوز هم عشق و امید در دلش زنده است و به شدت از جدایی رنج میبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بیم هجر شب وصل یار می لرزم
میان بحر ز بیم کنار می لرزم
یکی است نسبت هجران و وصل با دل من
به یک قرار من بیقرار می لرزم
زمین ز زلزله برخود چنان نمی لرزد
که من ز جلوه آن شهسوار می لرزم
شود ز سبزه بیگانه خون گل پامال
ز خط سبز بر آن گلعذار می لرزم
به یک جهان دل بیتاب، رشته ای چه کند
بر آن دو سلسله مشکبار می لرزم
کمان سخت پر و بال تیر می گردد
ز بیم هجر در آغوش یار می لرزم
چنان که بیجگر از غم به خویش می لرزد
من از مشاهده غمگسار می لرزم
کجاست سوخته ای تا دهد حیات مرا
که من به خرده جان چون شرار می لرزم
وطن به عزت غربت نمی رود از دل
چو آب در گهر شاهوار می لرزم
اگر چه هست گناه من از شمار افزون
همان ز پرسش روز شمار می لرزم
چه سرو تهمت آزادگی است بر من بار
که من به برگ خود افزون زبار می لرزم
خط مسلمی آفت است بی برگی
تو از خزان و من از نوبهار می لرزم
به راستی نتوان شد ز تیر مار ایمن
من از مساعدت روزگار می لرزم
به لاله زار نلرزد دل صبا صائب
چنین که من به دل داغدار می لرزم