به لب نمی رسد از ضعف آه شبگیرم
ز بار دل چو کمان، خانه می کند تیرم
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر میپردازد. او از ضعف و غم در وجود خود سخن میگوید که باعث میشود نتواند به زندگی عادی ادامه دهد. شاعر احساس میکند که تحت تأثیر تقدیر و شرایط ناگوار قرار گرفته و مرگ و زوال به او نزدیک است. او از دردی که در دلش میگذرد، به تصویر یک کمان و تیر اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه او در دنیای خود احساس محصور بودن میکند. در نهایت، شاعر احساس میکند که هیچ چیز نمیتواند او را نجات دهد و به نوعی در زنجیر روزگار گرفتار شده است. این شعر به خوبی حس ناامیدی و یأس را منتقل میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به لب نمی رسد از ضعف آه شبگیرم
ز بار دل چو کمان، خانه می کند تیرم
ز بس گداختگی در نظر نمی آیم
مگر به موی میان کرده اند تصویرم
چه بوریا همه تن استخوان نما شده ام
هما ز سایه خود می کشد به زنجیرم
گذشته است به تعمیر دل مدار مرا
نمی شود نکند روزگار تعمیرم
ز نقشهای مخالف همین خبر دارم
که همچو موم گرفتار دست تقدیرم
چنین که سرکشی از شست من برون جسته است
به حیرتم که چسان گرد می کند تیرم
نظر ز دیدن من همچو دود می پوشند
مس سیاه دلان را اگر چه اکسیرم
خدنگ ناله من بی کمان سبکسرست
نمی پرد به پر و بال دیگران تیرم
جواب آن غزل است این که میرشوقی گفت
چو شیر از دو طرف می کشند زنجیرم