نه ذوق صحبت و نه میل گفتگو دارم
لبی خموشتر از گوش آرزو دارم
این شعر به بیان حالتی از سکوت و انزوا میپردازد. شاعر نه تمایلی به گفتگو دارد و نه از صحبت کردن لذتی میبرد. او خود را در میان جمعی مییابد که از نوشیدنیهای مستانه لذت میبرند، در حالی که او به تنهایی با درد و مشکلات خود دست و پنجه نرم میکند. او از زخمهای زبانی صحبت میکند که به او آسیب رسانده و میگوید که به خاطر مشکلاتش دیگر نمیتواند به دنیای حول و حوش خود بکوشد. غم و تنگدستی نیز بر او سایه افکنده و او را در حالت افسردگی و ناامیدی نگه داشته است. شعر به نوعی نمایانگر احساس تنهایی، ناامیدی و خستگی در برابر ناملایمات زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه ذوق صحبت و نه میل گفتگو دارم
لبی خموشتر از گوش آرزو دارم
معاشران همه در پای خم ز دست شدند
منم که بر سر خود دست چون سبو دارم
چه خنده های نمایان زبان زخمم کرد
هزار حلقه فزون جنگ با رفو دارم
ز بس که تند ز پهلوی محتسب گذرم
گمان برد که مگر سرکه در کدو دارم
دهن گشودن من از خمار خاموشی است
گمان برند که من ذوق گفتگو دارم
به بخشش فلک پست دل نمی بندم
خبر ز عادت طفل بهانه جو دارم
دمید صبح و نشدتر دماغ من صائب
دل پری ز تهیدستی سبو دارم