به جرم این که متاع هنر بود بارم
یکی ز گرد کسادی خوران بازارم
این شعر به احساس هنرمندی اشاره دارد که به دلیل نبود تقاضا و کسادی بازار هنر در رنج است. شاعر به خود میبالد که مانند گوهر درون صدف پنهان است، اما از اینکه نتوانسته است ارزش و زیبایی خود را به مردم نشان دهد، غمگین است. او در تلاش است تا به دیگران ثابت کند که هنر و آفرینش او ارزشمند است. شاعر به ظلمت و ناکامیهای خودش در جامعه اشاره میکند و در نهایت به امید کمک یک دوست یا حامی به نام ظفرخان صحبت میکند. او در جستجوی راهی برای فرار از مشکلات و یافتن محل توجه و احترام است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به جرم این که متاع هنر بود بارم
یکی ز گرد کسادی خوران بازارم
گهر شود به نهانخانه صدف پنهان
ز غیرت گهر آبدار گفتارم
چه عرض گوهر خوش آب و رنگ خویش دهم
که مرده خون به رگ رغبت خریدارم
مگر فلک ز شفق دست در حنا دارد
که عقده ای نگشاید ز رشته کارم
من بلند نوا را درین چمن مپسند
که غنچه باشد در زیر بال منقارم
نرفته است ز دل بر زبان دروغ مرا
کجی گذار ندارد به راست بازارم
بده به دست من اکسیر رنگ را ساقی
که همچو برگ خزان دیده است رخسارم
غرض زدوری چون من نگاهبانی چیست
به گرد گلشنت انگار خار دیوارم
چگونه جان برم از جور آسمان صائب
اگر نه لطف ظفرخان شود هوادارم