ز ابر تربیت روزگار نومیدم
چو تخم سوخته از نوبهار نومیدم
در این شعر، شاعر از ناامیدی و غم عمیق خود سخن میگوید. او خود را به تخم سوخته و از بهار ناامید تشبیه میکند و نسبت به وصال معشوقش، گلی که نمیتواند بدون خار باشد، ناامید است. او در جهانی پر از حیرت و افسردگی به سر میبرد و از دل بیقرارش میگوید که به حاشیه غم و درد دچار است. همچنین، او به سرنوشت بدی که در انتظارش است اشاره میکند و به نتایج ناامیدکننده زندگیاش میاندیشد. در نهایت، به یاد دوری از دیار و احساس بیکسی اشاره میکند. این شعر به نوعی تقاضای کمک و امید برای خروج از وضعیت ناامیدی را در خود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز ابر تربیت روزگار نومیدم
چو تخم سوخته از نوبهار نومیدم
ز وصل گل نبود خارپا چنان نومید
که من ز وصل تو ای گلعذار نومیدم
پرست از گل بی خار دامن هر خار
در آن چمن که من از نوبهار نومیدم
مرا به عالمی افکنده است حیرانی
که در کنار ز بوس و کنار نومیدم
ز چار موجه دریای غم کفایت من
همین بس است که از غمگسار نومیدم
ز بازگشت گهر چون صدف بود نومید
من آنچنان ز دل بیقرار نومیدم
چنین که بخت جفاکار در شکست من است
اگر گهر شوم از اعتبار نومیدم
نسیم مصر کجاست یاد من کند صائب
چنین که من ز دیار و زیار نومیدم