به حرف تلخ ز لبهای یار خرسندم
چو طوطیان نبود چشم بر شکر خندم
در این شعر، شاعر از محبت و عشق خود به معشوق صحبت میکند و با وجود تلخی و دوری، از این احساس خرسند است. او به تمایل و آرزوی شدید خود برای وصال با معشوق اشاره میکند و اذعان دارد که حتی در نبود محبت متقابل، هنوز هم به عشقش ادامه میدهد. شاعر از احساسات عمیق و جنونآمیز خود نسبت به معشوق میگوید و به این نتیجه میرسد که هیچکس نمیتواند او را در این مسیر راهنمایی کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به حرف تلخ ز لبهای یار خرسندم
چو طوطیان نبود چشم بر شکر خندم
مرا مکن ز سر کوی خود به خواری دور
که من به یک نگه دور از تو خرسندم
اگر علاقه به مجنون من ندارد عشق
چرا از چشم غزالان کند نظربندم
چو سرو و بید ز بی حاصلی کفایت من
همین بس است که آسوده دل ز پیوندم
به خون بیگنهان نیست تشنه غمزه تو
چنین که من به وصال تو آرزومندم
رسیده است به جایی جنون من صائب
که هیچ کس ز عزیزان نمیدهد پندم