ز ناروایی خود این چنین که خوار شدم
به حیرتم که چسان خرج روزگار شدم
در این شعر، شاعر به احساس ناتوانی و خوار شدن خود اشاره میکند. او در حیات پر از چالشها و سختیها، به گونهای دچار حیرت شده که نمیداند چگونه باید زندگی کند. شاعر با اشاره به غم و اندوهی که در دلش احساس میکند، به تصویر غنچهای خجلتی میزند که از آمدن و رفتن بهار شرمنده است. او به یاد آشنایی با لیلی، امیدی جدید پیدا میکند و با وجود احساس یتیمی، به خود میبالد. در نهایت، شاعر به غم و حسرتی که در دل دارد، اشاره میکند و میگوید که از این حسرتها به هوشیاری رسیده است. او در پایان به این نکته میرسد که در این دنیا، اختیار او در دست ادب و رفتار خود است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز ناروایی خود این چنین که خوار شدم
به حیرتم که چسان خرج روزگار شدم
درین قلمرو آفت ز ناتوانیها
به هر کجا که نشستم خط غبار شدم
تو شاد باش که من همچو غنچه تصویر
خجل ز آمدن و رفتن بهار شدم
ز وحشتی که نکردند آهوان از من
به آشنایی لیلی امیدوار شدم
همان چو گرد یتیمی فزود قیمت من
ز بردباری خود گرچه خاکسار شدم
نمانده بود ز دل جز غبار افسوسی
ز خواب بیخبریها چو هوشیار شدم
همان ز سوزن کوته نظر در آزارم
اگرچه همچو مسیحا فلک سوارشدم
چه حاجت است به آغوش همچو موج مرا
چنین که محو در آن بحر بیکنار شدم
به پشت پاست مرا همچو لاله دایم چشم
ز دل سیاهی خود بس که شرمسار شدم
به گنج راه نبردم درین خراب آباد
اگرچه همچو زبان در دهان مار شدم
ز آب من جگر تشنه ای نشد سیراب
مرا ازین چه که چون گوهر آبدار شدم
ز اختیار مزن دم درین جهان صائب
که من ز راه ادب صاحب اختیار شدم