ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم
وگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم
این شعر به بیان احساسات و تفکرات شاعر در مورد زندگی و آثار گذشته میپردازد. شاعر از یک سو به یادگارهای ادب و فرهنگ اشاره میکند و از سوی دیگر، به تأثیر عمیق این چیزها بر وجود خودش و دستش، که نمادی از عمل و تلاش است، اشاره میکند. او به چالشها و دشواریهایی که برای رسیدن به خواستههایش وجود دارد، اشاره کرده و به رابطهاش با عشق و فکر معشوق اشاره میکند. در نهایت، شاعر به پتانسیلهای خود و تمایل به ایجاد تغییر در عالم اشاره میکند، اگرچه در این راه با موانع مواجه است. این اشعار به نوعی نشاندهنده تضاد بین ناکامی و امید است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم
وگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم
تهی شود به لبم نارسیده رطل گران
ز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم
جدا چودست سبو از سرم نمی گردد
ز بس به فکر تو مانده است زیر سردستم
گره زکار دو عالم گشودن آسان است
نمیرود پی این کار مختصر دستم
کنون که شمع برون آمده است از فانوس
زبال و پر کف خاکستری است در دستم
ز آب گوهر من روی عالمی تازه است
چو خاک اگر چه تهی مانده از گهر دستم
به فکر مور میانی فتاده ام صائب
عجب رگی ز سخن آمده است در دستم