ز بیغمی نه ز مطرب ترانه می طلبم
برای گریه چو طفلان بهانه می طلبم
شاعر در این شعر از بیغم بودن و آرامش روحی سخن میگوید و به دنبال نشانهای برای ترانه و گریهای مشابه کودکان است. او از درد و رنجی که در دل دارد، شکایت میکند و با اشاره به سنگینی دلش، از نالههای عاشقانهی سوختگان یاد میکند. همچنین، او از عشق و جاودانگی زندگی درخواست دارد و به یاری و محبت دیگران نیازمند است. شاعر با استفاده از تصاویر طبیعی و عاطفی، به سردرگمی و تنهایی خود اشاره میکند و در نهایت به جستجوی امید و آزادی از قید و بند میپردازد. این شعر از عواطف عمیق و درخواستهای انسانی شاعر نشان دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بیغمی نه ز مطرب ترانه می طلبم
برای گریه چو طفلان بهانه می طلبم
شده است سنگ نشان دل ز بی پر و بالی
ز آه سوختگان تازیانه می طلبم
سیاه کاسه فتاده است چشمه حیوان
ز عشق زندگی جاودانه می طلبم
نظر به عالم غیب است گوشه گیران را
ز خال کنج لب یار دانه می طلبم
ربوده است ز من شوق خاکبوس قرار
اگر چو موج ز دریا کرانه می طلبم
ز ریگ روغن بادام چشم می دارم
مروت از دل اهل زمانه می طلبم
دهان تیشه فرهاد شد به خون شیرین
هنوز مزد ازین کارخانه می طلبم
گهر به گرد یتیمی نمی رسد اینجا
من از محیط محبت کرانه می طلبم
کجاست پله آزادی و گرفتاری
حضور کنج قفس ز آشیانه می طلبم
نمی رسد به هدف تیر کج به هیچ نشان
همان ز ساده دلی من نشانه می طلبم
نصیب خانه خرابان نمی شود صائب
گشایشی که من از کنج خانه می طلبم