غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۷۰۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

چو بید اگر چه درین باغ بی بر آمده ام

به عذر بی ثمری سایه گستر آمده ام

۲

ز نقص خودبه امید کمال خرسندم

اگر چه همچو مه عید لاغر آمده ام

۳

به پای قافله رفتن ز من نمی آید

چو آفتاب به تنها روی بر آمده ام

۴

همان به خاک برابر چو نور خورشیدم

اگر چه از همه آفاق بر سر آمده ام

۵

مدار روی دل از من دریغ کز غفلت

ز آستانه دلها به این در آمده ام

۶

دل دو نیم مر قدر، عشق می داند

چو ذوالفقار به بازوی حیدر آمده ام

۷

مرا ز بی بری خویش نیست بر دل بار

که چون چنار به دست تهی بر آمده ام

۸

جواب تلخ ز خشکی به ابر می گوید

به قلزمی که به امید گوهر آمده ام

۹

چو موج اگر چه شکسته است بال من صائب

به ساحل از دل دریا مکرر آمده ام

بازگشت به سروده‌های صائب