چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام
که دست در کمر زلف دلستان زده ام
این شعر به بیان احساسات عاطفی و دردهای درونی شاعر میپردازد. او با زبانی شاعرانه به عشق، ندامت، و غمهای خود اشاره میکند. شاعر از عشق و زیبایی معشوقهاش صحبت میکند و از رنجهای ناشی از دوری یا مشکلات عاطفی گلایه میکند. همچنین، او احساس شرم و ندامت خود را به تصویر میکشد و به زخمهای روحی ناشی از روابط انسانی میپردازد. در نهایت، این شعر تصوری عمیق از ناامیدی و تلاش برای یافتن آرامش در دنیایی پر از غم و اندوه را به نمایش میگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام
که دست در کمر زلف دلستان زده ام
درین بساط من آن سیل خانه پردازم
که پشت پای به معموره جهان زده ام
مرا به کنج قفس کیست رهنما گردد
که برق بر خس و خاشاک آشیان زده ام
به گوهرم صدف چرخ می کند تنگی
ز عجز نیست که مهر بر دهان زده ام
شده است خار ندامت جگر خراش مرا
به سهو برگ گلی گر به دشمنان زده ام
ز شرم بی ادبی آب گشته ام هر چند
ز دور بوسه بر آن خاک آستان زده ام
به زور نرم دل آسمان نمی گردد
و گرنه زور مکرر بر این کمان زده ام
حذر کنید ز زخم زبان ناله من
که من ز کوه غم این تیغ برفسان زده ام
ز سرد مهری احباب در ریاض جهان
تمام برگ سفر چون گل خزان زده ام
ز بس به تیر خدنگ تو داده ام پهلو
چو شیر دست به ترکش ز نیستان زده ام
چگونه خون نچکد از کلام من صائب
که تکیه بر دم شمشیر خونچکان زده ام