چه غوطه ها که درین بحر پر خطر زده ام
که سر چو رشته برون از دل گهر زده ام
شاعر در این شعر به سختیها و تجربیات تلخی که در زندگی پشت سر گذاشته، اشاره میکند. او از غوطهوری در بحر خطر سخن میگوید و به یاد دردها و رنجهایی که تحمل کرده، میافتد. او به ناکامیها و فقدان زیباییها در زندگیاش اشاره دارد و بیان میکند که تلاشها و خواستههایش بینتیجه ماندهاند. شاعر میگوید که احساساتش به شدت جریحهدار شده و در جستجوی حقیقت و هدف زندگی است. او خود را فردی میداند که توانسته شور و شیرینی را به یکدیگر پیوند دهد، و در نهایت وجودش به دلیل تجارب سختش همچون برقی تند و تبدیل به موجودی خسته و دلسوخته شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه غوطه ها که درین بحر پر خطر زده ام
که سر چو رشته برون از دل گهر زده ام
به تر دماغی من نیست لاله ای امروز
که یک دو جام ز خونابه جگر زده ام
به یاد پنجه خونین دلخراشان است
ز بیغمی نبود گر گلی به سر زده ام
به مایه داری مژگان خونفشانم نیست
چو برق بر رگ هر ابر نیشتر زده ام
دهن چگونه گشایم به ابر همچو صدف
که پشت دست به دریای پر گهر زده ام
همان نفس ز شفق کرده اند خون به دلم
اگر ز ساده دلی خنده چون سحر زده ام
به جستجو نتوان آن جهان جان را یافت
وگر نه من دو جهان را به یکدگر زده ام
نکرده است کسی جمع شور و شیرین را
منم که برنمک انگشت نیشکر زده ام
نیم چو سرو ز آزادگان، نمی دانم
که دست خود به چه امید بر کمر زده ام
شده است برق خس و خار هستیم صائب
اگر به سوخته ای خنده چون شرر زده ام