خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیم
مگر از سینه غبار هوسی افشانیم
در این شعر، شاعر به عشق و شوق وصل میپردازد. او از پاشیدن جان و احساساتش در راه محبوب صحبت میکند و اشاره میکند که چیزی برای فدا کردن ندارد، جز اینکه خود را در پای کسی بیفشاند. شاعر احساس میکند که شجاعت نزدیک شدن به کسی را ندارد و تنها میتواند یادآوری کند که زندگیاش در غایت ناچیزی است. او همچنین به تمایلش به عشق لیلی اشاره میکند و میگوید نیازی به تأکید بر شیرینی این عشق نیست. در پایان، شاعر بیان میکند که جانش در برابر زر و زیبایی کمارزشتر است و بهتر است که جانش را در پای چیزهای ساده و بیارزش فدای کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیم
مگر از سینه غبار هوسی افشانیم
سرو را نیست جز دست فشاندن باری
ما چه داریم که در پای کسی افشانیم
نیست در طالع ما جرأت دامنگیری
مشت خاکی به ره دادرسی افشانیم
هوس محمل لیلی گرهی بربادست
ما که جان را به نوای جرسی افشانیم
شکری را که به شیرینی جان می گیرند
چه ضرورست به کام مگسی افشانیم
شرم داریم که بال چمن آلوده خویش
غوطه نا داده به خون در قفسی افشانیم
چه بود خرده جان پیش زر گل صائب
به که جان در قدم خار و خسی افشانیم