از غم زلف تو در دام بلا افتادیم
چه هوا در سر ما بود و کجا افتادیم
این شعر به بیان احساساتی از عشق و درد میپردازد. شاعر از بلای زلف محبوبش صحبت میکند و به غم و اندوهی که به خاطر این عشق بر او نازل شده اشاره میکند. او به بیتوجهی و سستی خود در عشق معترف است و بیان میکند که چگونه به خاطر این احساسات، در دام مشکلات و چالشها گرفتار شده است. همچنین، اشارهای به ناامیدی و انتظار برای سرزنش دارد و در نهایت به تأکید بر خطر تکیه بر عقل در برابر زیباییهای فریبنده میپردازد. شعر به توصیف حالات روحی شاعر و تغییراتی که در زندگیاش به خاطر این عشق پیش آمده است، میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از غم زلف تو در دام بلا افتادیم
چه هوا در سر ما بود و کجا افتادیم
بوی پیراهن مصریم که از بی قیدی
در گریبان گل و جیب صبا افتادیم
پوست بر پیکر ارباب جنون زندان است
سستی ماست که در بند قبا افتادیم
همچنان منتظر سرزنش خار و خسیم
گرچه چون آبله در هر ته پا افتادیم
خضر توفیق بود تشنه تنها گردان
بی سبب در عقب راهنما افتادیم
تکیه بر عقل مکن پیش زنخدان بتان
که درین چاه مکرر به عصا افتادیم
موجه سبزه زنگار گذشت از سر ما
تا از آن آینه رخسار جدا افتادیم
صائب افسانه زلفش به جنون انجامید
در کجا بود حکایت، به کجا افتادیم