به که بردیده گستاخ تمنا فکنم
پرده ای کز رخ آن آینه سیما فکنم
در این شعر، شاعر با زبانی احساسی و استعارهای به عشق و زیبایی میپردازد. او از تمنا برای دیدن چهره محبوبش سخن میگوید و میگوید که جانش نمیتواند بدون او خوش باشد. شاعر با تأکید بر عظمت و ارزش محبوبش، میگوید که نمیتواند هیچ چیز دیگری به جز او را ببینید و هر نگاه به او برایش مایه لذت و زندگی ابدی است. او همچنین به شکنندگی و دردش در نبود محبوب اشاره میکند و با استفاده از تشبیهات مختلف نشان میدهد که چقدر برایش دشوار است زندگی کردن بدون عشق. در نهایت، او با امید به سایه اقبال و خوشبختی در هر جا که باشد، به عشق و آرزوهایش ادامه میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به که بردیده گستاخ تمنا فکنم
پرده ای کز رخ آن آینه سیما فکنم
خوش نشین نیست چنان جوهر بینایی من
که به هر آینه رو طرح تماشا فکنم
بی تو گر چشم به رخسار بهشت اندازم
مشت خاری است که در دیده بینا فکنم
مایه عیش حیات ابدی می گردد
هر نگاهی که بر آن قامت رعنا فکنم
نیست در روی زمین کوه گران تمکینی
تا بر او سایه اقبال چو عنقا فکنم
کشتی خاک ز آب گهرم طوفانی است
به که این گوهر شهوار به دریا فکنم
برنتابد دو جهان درد گرانسنگ مرا
این نه کوهی است که در دامن صحرا فکنم
خاک در کاسه کنم دیده دون همت را
به غلط دیده اگر بر رخ دنیا فکنم
تا گمان نفسی هست مرا، ممکن نیست
بار خود بر دل گردون چو مسیحا فکنم
خجلم چون کف بی مغز ز روشن گهران
من که سجاده خود بر سر دریا فکنم
می شود مشرق خورشید سعادت صائب
چون هما سایه اقبال به هر جا فکنم