حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟
به زبانی که ندارم چه سخن عرض کنم؟
شاعر در این شعر از عشق و دردهای درونی خود سخن میگوید و نمیداند چگونه احساساتش را بیان کند. او میگوید که کلماتش برای توصیف حالش کافی نیست و به کسی نمیتواند درد خود را بگوید. همچنین میگوید که هر چه درد و آرزو در دل دارد، به دلیل عدم درک دیگران نمیتواند به زبان بیاورد. شاعر آرزوی خود را با تیغ و کفن تعبیر میکند و به این نتیجه میرسد که در دنیای پر از مشکلات و ناامیدی، بیان احساساتش دشوار است. او احساس میکند که محرم راز نیست و در نهایت، تنها میتواند اندکی از درد و تهیدستی خود را با دیگران در میان بگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟
به زبانی که ندارم چه سخن عرض کنم؟
چون بغیر از تو سخن را نبود دادرسی
سخن خود به که از اهل سخن عرض کنم؟
درد خود را زمسیحا نتوان داشت نهان
سرتویی، درد سر خود به که من عرض کنم؟
سخن بوسه که جنگ است گل پیشرسش
به چه امید من ای غنچه دهن عرض کنم؟
آرزویی که گره در دل گستاخ من است
ادب این است که با تیغ و کفن عرض کنم
مومیایی ز دل سنگ برون می آید
شکوه خود به که ای عهدشکن عرض کنم؟
محرم راز چو در دایره امکان نیست
رخصتم ده که به آن چاه ذقن عرض کنم
گر به طومار شکایت نتوانی پرداخت
آنقدر باش که من یک دو سخن عرض کنم
گل نفس سوخته از شاخ برآید صائب
گر تهیدستی خود را به چمن عرض کنم