من نه آنم که چو گلچین در گلزار زنم
دست در دامن معشوق خس و خار زنم
این شعر از شاعر بیانگر نوعی ناپسندیدگی به دنیای مادی و عشقهای سطحی است. شاعر به جای گلچینی و لذت بردن از زیباییهای ظاهری، به عمق احساسات و ارتباطات انسانی میپردازد. او به گذر زمان و جاودانگی احساس میکند که ارزش کمتری دارد و ترجیح میدهد در صلح و آرامش زندگی کند. احساساتش درونی و عمیق است و به زیباییهای موقتی توجهی ندارد. در نهایت، شاعر از جهان غمگین و افسرده خود میخواهد که دستکم به خود و دل آزردهاش رحم کند و به تنهایی خود ادامه دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من نه آنم که چو گلچین در گلزار زنم
دست در دامن معشوق خس و خار زنم
مدت آمدن و رفتن ایام بهار
آنقدر نیست که گل بر سر دستار زنم
من که آزار به ارباب هوس نپسندم
گل چرا بر قفس مرغ گرفتار زنم؟
هدف چشم بد و نیک شدن دشوارست
به از آن نیست که آیینه به زنگار زنم
دل تسبیح ز بی قیدی من سوراخ است
دست چون در کمر رشته زنار زنم؟
بی توقف به ته خاک رود چون قارون
من به این درد اگر تکیه به کهسار زنم
به خموشی بگذارید دل زار مرا
خون علم گردد اگر زخمه برا ین تار زنم
می روم صائب ازین عالم افسرده برون
نان خود چند چو خورشید به دیوار زنم؟