چشم بیمار بلایی است که من می دانم
زیر این درد دوایی است که من می دانم
این شعر از شاعر به بیان دردها و احساسات عمیق انسانی پرداخته است. او در هر بیت به موضوعاتی چون عشق، زیبایی، ناز، و تجربیات زندگی اشاره میکند. شاعر میگوید که چشم بیمار و زیبایی محبوبش هر کدام دارای راز و حکمت خاصی هستند که او از آنها مطلع است. از ادعاهای ناآگاهان به عشق و پیچیدگیهای آن نیز انتقاد میکند و به این نکته اشاره میکند که در دل هر اتفاقی، راه حل و تجربیات ارزشمندی وجود دارد. در نهایت، او به این حقیقت اشاره میکند که رازهای نهفته در زندگی او به شهرت او کمک کردهاند. شعر به دنبال بیداری و آگاهی از حقیقت های عمیقتر در عشق و زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشم بیمار بلایی است که من می دانم
زیر این درد دوایی است که من می دانم
جلوه سرو برآورده بالای کسی است
خوبی گل ز لقایی است که من می دانم
هیچ جا گرچه ازو نیست که نازش نرسد
ناز آن شوخ ز جایی است که من می دانم
دست گلچین شود از خنده گلهای گستاخ
خشم او لطف بجایی است که من می دانم
جوهر خط که در آن آینه رو پنهان است
زره زیر قبایی است که من می دانم
از اداهای تو کوته نظران بیخبرند
هر ادا تیر قضایی است که من می دانم
گرچه این بادیه از بانگ جرس پرشورست
گوش لیلی به نوایی است که من می دانم
می شود باد مراد دل دریایی من
نی اگر نغمه سرایی است که من می دانم
همتی کز دو جهان است دست فشان می گذرد
در زخم زلف دوتایی است که من می دانم
در ره عشق که بال و پر او عریانی است
راهزن راهنمایی است که من می دانم
قبله مردم آزاده یکی می باشد
در سر سرو هوایی است که من می دانم
موج دریای حوادث دل چون آینه را
صیقل زنگ زدایی است که من می دانم
در خرابی است دو صد گنج سعادت مدفون
جغد را فر همایی است که من می دانم
زاهد کودن و ادراک لطایف، هیهات
می و نی آب و هوایی است که من می دانم
پیش قارون به ته خاک کند دست دراز
حرص اگر حبه گدایی است که من می دانم
راه از نشتر الماس نمی گرداند
شوق اگر آبله پایی است که من می دانم
عقده نه فلک از ناخن پا باز کند
عشق اگر عقده گشایی است که من می دانم
طبل رحلت که ازو بیجگران می ترسند
نغمه روح فزایی است که من می دانم
راز پنهان مرا باعث شهرت صائب
روی اندیشه نمایی است که من می دانم