تاخت از سینه به مژگان دل بازیگوشم
گشت بال و پر طوفان دل بازیگوشم
این شعر درباره احساسات و دغدغههای عمیق عاشقانه و بازیگوشی دل است. شاعر به تصویر کشیدن حالتهای درونی خود میپردازد و از تضادهای وجودی سخن میگوید. او از بیقراری و آشفتگی دلش، مانند طوفانی که برمیخیزد، و همچنین از خنده و زیبایی گلهایی که در دل دارد، به تصویر کشیده میشود. شعری که نشاندهنده تضاد بین عناصر آرامش و آشفتگی، و همچنین آزادی و محدودیت است. شاعر به گونهای آن را بیان میکند که دلش همچون پرندهای آزاد، از قفس احساسات رنج میبرد، در حالی که آرزوهایش در گلستان عاشقانه میچرخند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تاخت از سینه به مژگان دل بازیگوشم
گشت بال و پر طوفان دل بازیگوشم
من که در صومعه سر حلقه پیران بودم
کرد بازیچه طفلان دل بازیگوشم
من کجا، خنده زدن چون گل بیدرد کجا؟
کرد چون غنچه پریشان دل بازیگوشم
گرچه در کنج قفس بال و پرم غنچه شده است
می کند سیر گلستان دل بازیگوشم
بیقرارست چو مو بر سر آتش، تا شد
زلف را سلسله جنبان دل بازیگوشم
همه شب در تن مجروح ز بی آرامی
می کند سیر چو پیکان دل بازیگوشم
هست چون برق نمایان ز رگ ابر بهار
از سر زلف پریشان دل بازیگوشم
نیست از ترکش پر تیر خطر پیکان را
می زند بر صف مژگان دل بازیگوشم
بس که زد قطره به هر کوچه بآورد آخر
گرد از عالم امکان دل بازیگوشم
همچو طوطی که ز آیینه به گفتار آید
شد از آن چهره سخندان دل بازیگوشم
نیست ممکن که به فکر من بیدل افتد
صائب از حلقه طفلان دل بازیگوشم