جگری تشنه تر از وادی محشر دارم
دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم
در این شعر، شاعر از تشنگی عمیق و longing خود برای وصال به معشوق سخن میگوید. او با استفاده از تمثیلهای مختلف، مانند "جگری تشنه" و "دم آبی طمع"، احساسات و نیازهای عاطفی و روحی خود را بیان میکند. شاعر به زیبایی و ارزش وجودی خود اشاره میکند، با این حال احساس میکند که در دنیایی بیرحم و خشک قرار دارد. او از مشکلات و دردهای عشق و جدایی میگوید و در عین حال تصویری از دل پر امید و آرزو دارد. در نهایت، ادعا میکند که داراییاش همان عشق و امید به معشوق است، و به زیباییهای کلام و شعر خود نیز اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم
دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم
گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست
زر اگر نیست مرا، چهره چون زر دارم
همچنان داغ غریبی جگرم می سوزد
گرچه جا در دل آتش چو سمندر دارم
ریزش پیر مغان نیست به خواهش موقوف
چون سبو دست توقع به ته سر دارم
می کند روی مرا عاقبت الامر سفید
در دل خویش بهاری که چو عنبر دارم
پیش نیسان نکنم همچو صدف دست دراز
بس بود قطره آبی که چو گوهر دارم
ازتر و خشک جهان دستم اگر کوتاه است
شکرالله لب خشک و مژه تر دارم
می روم هر نفس از بیم گسستن به گداز
گرچه چون رشته وطن در دل گوهر دارم
چون درین بحر ز سرنگذرم آسان چو حباب؟
که به هر چشم زدن عالم دیگر دارم
خار راه تو کند در دل گل خون از ناز
من درین ره به چه امید قدم بردارم؟
گرچه چون شانه مرا دست از کار افتاده است
پنجه در پنجه آن زلف معنبر دارم
سود و سرمایه من از سفر عالم خاک
کف خاکی است که در کوی تو بر سر دارم
از شکر چاشنی حرف گلوسوز ترست
طوطی خوش سخنم، ناز به شکر دارم
گر لبم تر نشد از چشمه حیوان صائب
دل چون آینه ز اقبال سکندر دارم