شفق آلود شراب است مگر دستارم؟
که فتاده است به پا همچو سحر دستارم
شاعری در این شعر به تمثیل و تشبیههای جذاب از حالتهای درونی و بیرونی خود پرداخته است. او دستار خود را نماد خویشتن و وضعیت روحیاش میداند که در آشفتهحالی قرار دارد. باده و عشق، دو موضوع اصلی شعر هستند که با شور و نشاط در وجود شاعر به وجود آمدهاند. او به سرزنش دیگران بیتوجه است و با تصویرسازیهایی از صبح و شب، ناپایداری و بیثباتی حالت خود را توصیف میکند. در نهایت، او اشاره میکند که هیچکس نمیتواند او را از حالت پریشانیاش خارج کند، چرا که این حالت ناشی از تقدیر و سرنوشت اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شفق آلود شراب است مگر دستارم؟
که فتاده است به پا همچو سحر دستارم
هیچ وقت از گرو باده نیامد بیرون
از سر پنبه میناست مگر دستارم؟
چه کنی سرزنش من، که قضا می بندد
هر گل صبح به عنوان دگر دستارم
با دستان سر و دستار ز هم نشناسند
ریشه چون صبح ندارد به جگر دستارم
هیچ کس را گنهی نیست در آشفتن من
خودبخود گشت پریشان چو سحر دستارم
عشق از آن جوش که در مغز من انداخت، هنوز
مضطرب چون کف دریافت به سر دستارم
سر برون نازده از چاک گریبان وجود
رفت بر باد فنا همچو شور دستارم
من و از کوی مغان پای کشیدن صائب؟
گرو باده نگیرند مگر دستارم