یاد آن عهد که در بحر سفر میکردم
کمر سعی خود از موج خطر میکردم
شاعر در این شعر به یاد دوران گذشتهای میافتد که در سفر بوده و با تلاش و سعی از خطرات عبور میکرده است. او خود را به صدفی تشبیه میکند که اشک و زیبایی به او داده میشود. اگرچه در دلش آتش عشق و سوختگی وجود دارد، اما از زندگی و لذتها غافل نبوده و همواره سعی کرده است خوشبختی را در میکدهها و به دور از دنیا بیابد. او به عشق و زیبایی خیال میکند و از مقامش به عنوان دنبالهرو قافله دلهای دیگران میگوید. یادآور میشود که در دنیای آشنایی به دنبال معانی حقیقی بوده و از غیر واقعیات دوری میکرده است. شاعر آرزو دارد که ای کاش یک بار هم از زندگی معمولی خود به سفر برود و از نعمتها و مزیتهای زندگی بهرهمند شود. در نهایت، یادآور میشود که حتی اگر سرنوشتش زهر باشد، با قناعت و شکرگزاری از آن میگذرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یاد آن عهد که در بحر سفر میکردم
کمر سعی خود از موج خطر میکردم
چون صدف قطره اشکی که به من میدادند
میزدم بر لب خود مهر و گهر میکردم
یک جهان سوختهدل میشد اگر مهمانم
به دم گرم چراغ همه بر میکردم
گر دو صد قافله مخمور به من بر میخورد
سر خوش از میکده خون جگر میکردم
از چمن محو جمال چمنآرا بودم
چشم پوشیده ز فردوس گذر میکردم
میگرفتند بُتان گوش خود از افغانم
در دل سنگ به فریاد اثر میکردم
گرچه دنبالهرو قافلهٔ دل بودم
خفتگان را به سر پای خبر میکردم
ز آشنایی بیطلسم ره و رسم افتادم
من که از معنی بیگانه حذر میکردم
ای خوش آن عهد که در مصر وجود از مستی
یوسفی بود به هرجای نظر میکردم
این که عمرم همه در مرحلهپیمایی رفت
کاش یک بار هم از خویش سفر میکردم
یاد عهدی که به اکسیر قناعت صائب
زهر اگر قسمت من بود شکر میکردم