اگرچه چندی به زمین همچو غبار افتادم
عاقبت در پی آن شاهسوار افتادم
در این شعر، شاعر از تجربههای خود در مسیر زندگی صحبت میکند. او به رغم اینکه مدتی بر زمین چون غباری افتاده، در نهایت به سوی یک شاهسوار (نماد عشق یا هدف بلندی) حرکت کرده است. شاعر به کشش دریا اشاره میکند که او را به سمت خود میکشاند، حتی اگر مثل موجی از دریا به کناری بیفتد. او از حالت بیخبری و بیتوجهی خود یاد میکند و میگوید که در یک لحظه، زندگیاش به فنا رفته است، اما به ناگاه در دل آتش عشق، چون شرارهای میافتد. شاعر به سختیهای زندگی اشاره میکند و از وضعیت خود ابراز نارضایتی میکند. فتح و آغاز جدیدی که برای او فراهم میشود، از خمار و بیحالی گلها ناشی است. در پایان، شاعر به این میاندیشد که در زندگیاش هرگز نتوانسته به خود راهی بیابد و حالا به چه امیدی به فکر یار افتاده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگرچه چندی به زمین همچو غبار افتادم
عاقبت در پی آن شاهسوار افتادم
کشش بحر مرا جانب خود باز کشید
گرچه چون موج ز دریا به کنار افتادم
شد به یک چشم زدن خرج عدم خرده من
تا جدا ز آتش سوزان چو شرار افتادم
شد مگر قطره من بیخبر از شکر وصول؟
که ز دریا به کف ابر بهار افتادم
ز آهن و سنگ چه سختی که نیامد پیشم
در دل سوخته ای تا چو شرار افتادم
فتح بابی که مرا شد ز گلستان این بود
که ز خمیازه گلها به خمار افتادم
من که یک عمر به خود راه نبردم صائب
به چه امید به اندیشه یار افتادم؟