گر شوی با خبر از سوز دل بیتابم
دم آبی نخوری تا نکنی سیرابم
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و درونی خود صحبت میکند. او از سوز دل و بیتابیاش میگوید و اینکه هیچکس در دنیا نمیتواند محرومیت او را درک کند. او خود را مانند دریا میبیند که در جریانهای مختلف گم شده و دردی که در دل دارد، برای او جذاب است و نمیتواند دوستانش را فراموش کند. شاعر به سنگینی بار عصیان و غفلت اشاره میکند و از ابراز احساساتش در جمع کجفکران میهراسد. او همچنین به خاموشی و انزوا اشاره دارد و در نهایت از روزهای شادی میگوید که باعث غفلت و خواب عمیق او شدهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر شوی با خبر از سوز دل بیتابم
دم آبی نخوری تا نکنی سیرابم
محرمی نیست در آفاق به محرومی من
عین دریایم و سرگشته تر از گردابم
شور من حق نمک بر همه دلها دارد
نیست ممکن که فراموش کنند احبابم
بس که آلوده عصیان شده ام، می ترسم
که درین گرد زمین گیر شود سیلابم
نبض من چون رگ سنگ است ز جستن ایمن
بس که سنگین شده ز افسانه غفلت خوابم
خامشی داردم از مردم کج بحث ایمن
نیست چون ماهی لب بسته غم قلابم
برگ عیش است مرا باعث غفلت صائب
همچو نرگس برد ایام بهاران خوابم