دست بر زلف پریشان سخن یافته ام
چشم بد دور، رگ جان سخن یافته ام
این متن شعری است که شاعر در آن از احساسات و تجربههای عمیق خود صحبت میکند. او بر زلف پریشان معشوق دست میزند و میگوید که با چشمانش به عمق وجود خود رسیده است. شاعر به توصیف احساسات و دردهایی میپردازد که در پی عشق و زیبایی به دست آورده است. او به شکر و نیکیهایی که از عشق به دست آورده اشاره میکند و از استعداد و مهارت خود در سخنوری و ادبیات میگوید. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که علیرغم مشکلات و سختیها، عشق و سخن سرشار از زیبایی است که نمیتواند آن را رها کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دست بر زلف پریشان سخن یافته ام
چشم بد دور، رگ جان سخن یافته ام
شسته ام روی به خوناب جگر لعل صفت
تا رگ کان بدخشان سخن یافته ام
نکنم چشمم به عمر ابد خضر سیاه
عمر جاوید ز احسان سخن یافته ام
چون شکر رفته ام از گرمی فکرت به گداز
تا نصیب از شکرستان سخن یافته ام
مورم اما ز شکر ریزی گفتار بلند
مسند از دست سلیمان سخن یافته ام
چه گهرهای گرانسنگ که در جیب امید
از هواداری نیسان سخن یافته ام
جوی شیری که سفیدست ازو روی بهشت
خورده ام خون و ز پستان سخن یافته ام
به ستم دست از آن زلف ندارم صائب
چه کنم، سلسله جنبان سخن یافته ام