نشست از آسیای چرخ گرد شیب بر رویم
سفیدی می کند راه فنا از هر سر مویم
این شعر در مورد احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر است. شاعر از نشستی که بر شیب زندگیاش است میگوید و حس میکند که زندگی او رو به فنا میرود. او به بیماری روحی خود اشاره میکند که هر روز سنگینتر میشود و از شنیدن دردش به دیگران، احساس ناامیدی میکند. شاعر سعی دارد به حقیقت بینش خود برسد اما در این مسیر با چالشهایی روبهروست. او از عشق و اثرات آن بر روح و روانش حرف میزند و در نهایت به تضادهای عاطفی و درونیاش اشاره میکند که موجب میشود احساس تنهایی و سردرگمی بیشتری کند. شعر به نوعی تصویرگر احساسات عمیق و درگیریهای درونی است که شاعر تجربه میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نشست از آسیای چرخ گرد شیب بر رویم
سفیدی می کند راه فنا از هر سر مویم
از آن بیماری من می شود هر روز سنگین تر
که گیرد گوش خود با هر که درد خویش می گویم
بود در دیده حق بین من دیر و حرم یکسان
ندارد سنگ کم در پله بینش ترازویم
از آن ساغر که در آغازِ عشق ، از دستِ او خوردم
همان بیخود شوم هر گاه دست خویش می بویم
کلید از خانه دارد قفل وسواس و من از حیرت
گشادِ عقدهء دل را ، ز هر بیدرد می جویم
می گلگون چه سازد با دل پر خون من صائب؟
که من از ساده لوحی خون به خون پیوسته می شویم