ز بی ظرفی به روی گرم جانان برنمی آیم
چو نخل موم با خورشید تابان برنمی آیم
این شعر بیانگر احساسات عمیق و دشواریهای درونی شاعر است. شاعر از ناتوانی خود در تغییر وضعیت و رهایی از بار مشکلات و فقر میگوید. او به آرامش و زیبایی درونی خود اشاره دارد، اما میبیند که در شرایط موجود نمیتواند به راحتی از غم و غفلت خارج شود. شاعر به چالشهای زندگی اشاره میکند و به وضوح نشان میدهد که نمیتواند به سادگی از بار سنگین مشکلات خود رهایی یابد و در عین حال خود را با فقر و ناداری آشتی داده است. همچنین، او نمیتواند از قضاوتهای نادرست دیگران بگریزد و در نهایت به بیان ناکامی خود در دستیابی به آرامش و نعمتهای زندگی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بی ظرفی به روی گرم جانان برنمی آیم
چو نخل موم با خورشید تابان برنمی آیم
میان نغمه سنجان چمن آن عندلیبم من
که در ایام بی برگی ز بستان بر نمی آیم
رگ سنگ است هر مو از گرانجانی براندامم
من از خواب گران غفلت آسان بر نمی آیم
نمی دزدم ز کوه قاف دوش از بردباریها
ولی از عهده ثقل گرانجان بر نمی آیم
نیفشانم چو یوسف تا ز دامن گرد تهمت را
به تکلیف عزیزان من ز زندان بر نمی آیم
ز جرأت می توانم بر صف محشر زدن، اما
به آه و دود دلهای پریشان بر نمی آیم
مرا با بوریای فقر چسبان است آمیزش
به پای خود چو شکر زین نیستان بر نمی آیم
ز نعمت خوارگی هر چند شد فرسوده دندانم
همان صائب من از اندیشه نان بر نمی آیم