زمین کان نمک گردیده است از شور سودایم
به جای گرد مجنون خیزداز دامان صحرایم
این شعر به احساسات عمیق و درونی شاعر اشاره دارد که در ناامیدی و درد به سر میبرد. او خود را به مثابه درختی میداند که در پاییز برگهایش میریزد و از شور و شوق زندگیاش کاسته شده است. شاعر در مورد چالشهای زندگی و طوفانهای درونیاش صحبت میکند و بیان میکند که با وجود این مشکلات، در وجودش دریا و گوهرهای قیمتی وجود دارد. او از خیال و آرزوهایش که او را به بیابان مرگ میکشاند شکایت دارد و احساس تنهایی و ناامیدی زیادی میکند. همچنین، او به عشق و محبت میپردازد و از فریب آن میگوید و در نهایت، به درد و رنجی اشاره دارد که در دلش دارد و آرزو میکند که روزهای خوش بازگردند. این شعر تصویرگر حالات روحی تیره و تار و آلام روزگار شاعر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زمین کان نمک گردیده است از شور سودایم
به جای گرد مجنون خیزداز دامان صحرایم
ریاض دردمندی را من آن نخل برومندم
که می ریزد چو اوراق خزان داغ از سراپایم
خلل در لنگر تمکین من طوفان نیندازد
ز بس از گوهر سنجیده لبریزست دریایم
ندارد نقطه خاک سیه روشندلی چون من
فلک واکرده مکتوبی است پیش چشم بینایم
درین دریای پر آشوب خود را جمع چون سازم؟
که وحشت می کند از یکدگر چون موج اعضایم
به دنبال تمنا می روم با آن که می دانم
که می سازد بیابان مرگ ناکامی تمنایم
فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم
که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
درین معموره وحشت فزا در هر کجا باشم
بغیر از گوشه دل، عضو بیرون رفته از جایم
ز فکر نرگس مخمور او بیماریی دارم
که می سوزد به جای شمع بر بالین مسیحایم
خدا از بر گریز این نوبهاران را نگه دارد
که از فیض هوا قد می کشد چون سرو مینایم
در احیای سخن می کرد انفاسم مسیحایی
اگر درد سخن می داشت صائب کارفرمایم