نوای عندلیبان را زهم نگسسته می خواهم
چو موج این نغمه سیراب را پیوسته می خواهم
شاعر در این شعر به بیان آرزوها و تمایلات خود میپردازد. او از زیبایی و آهنگ زندگی میگوید و خواهان پیوستگی در موسیقی و زندگی است. احساس تنهایی و نیاز به عشق در اشعارش مشهود است و تمایل دارد از قید و بندهای دنیوی رها شود. او به آرامش و سکون در دل خود اشاره میکند و از حسرتهای مادی و دنیایی پرهیز میکند. شاعر دوست دارد تا زندگیاش به شادابی و شیرینی عشق و دوستی مزین باشد و در عین حال، از سختیهای زندگی و اندوه نیز نمیتواند فارغ باشد. به طور کلی، اشعار او از عمیقترین احساسات بشری و جستجوی معنای زندگی پرده برمیدارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نوای عندلیبان را زهم نگسسته می خواهم
چو موج این نغمه سیراب را پیوسته می خواهم
می خامم، کمال من بود در جوش تنهایی
ازین میخانه چون، هم خانه ای در بسته می خواهم
زتنهایی گره در رشته پرواز می افتد
سبک پروازی از قید علایق جسته می خواهم
کمند عشق دنبال سر آزاده می گردد
ز فکر هر دو عالم خاطر وارسته می خواهم
زمین نرم رعنا می کند نازک نهالان را
سخنهای بلند از مردم آهسته می خواهم
ندارم حسرت تخت سلیمان و سریر جم
به دامان تو گرد خویش را بنشسته می خواهم
به دیدن نیستم قانع چو طفل اشک از گلشن
ز اوراق دل و لخت جگر گلدسته می خواهم
نسازم تلخ عیش خود به خواهشهای گوناگون
دهن گر وا کنم وصل شکر چون پسته می خواهم
مکن منعم اگر بر آتش سوزان زنم خود را
سپند شوخ چشمم، معنی برجسته می خواهم
اگر از گریه فارغ نیستم شمع معذورم
به دریا جویبار خویش را پیوسته می خواهم
ز گفتار ملایم وحشت من می شود ساکن
همیشه تندرستی از نسیم خسته می خواهم
شکست خاطر احباب صائب نیست کار من
که قلب دشمن خونخوار را نشکسته می خواهم