فروغ مهر در پیشانی دیوار میبینم
صفای طلعت آیینه از زنگار میبینم
شاعر در این شعر به تماشای زیباییها و رازهای عالم میپردازد. او در پیشانی دیوار نوری را میبیند و از زنگارهای دنیا دوری میجوید. حتی اگر یوسف در بند باشد، او با نگاهی دوربین همه جا را میبیند. شاعر اشاره میکند که حجابها و ظاهر نمیتوانند حقیقت را از او پنهان کنند و از آغاز هر کار، انتهای آن را میداند. او از سرگشتگی دلش نگران است و در نگاهش به جهان، هر گل و غنچهای را متضمن اسراری مییابد. شاعر تأکید میکند که غفلتها و خوابهای پریشان را نمیبیند و در جستجوی زیبایی و حقیقت است. در نهایت، او به انتظاری از زیبایی و جنبههای نهفته زندگی میرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فروغ مهر در پیشانی دیوار میبینم
صفای طلعت آیینه از زنگار میبینم
اگر در چاه، اگر در گوشه زندان بود یوسف
ز چشم دوربین من بر سر بازار میبینم
نمیگردد حجاب بینش من پرده ظاهر
که در سر هر چه هر کس دارد از دستار میبینم
فریب دانه نتواند مرا در دام آوردن
که از آغاز هر کار آخر آن کار میبینم
سرانجام دل سرگشته حیرانم چه خواهد شد
که من این نقطه را بسیار بیپرگار میبینم
تو کز اسرار وحدت غافلی اوراق برهم زدن
که من هر غنچه را گنجینه اسرار میبینم
ز چشم اهل غفلت موبهمو خواب پریشان را
دل شبها به نور دیده بیدار میبینم
ز لوح دیده صائب شستهام تا گرد خودبینی
به هر جانب که رو میآورم دیدار میبینم
کدامین شاخ گل صائب هوای گلستان دارد؟
که گل را در کمین رخنه دیوار میبینم